|
|
|
|
|
دست هايي كه كمك ميكنند مقدس تر از لبهايي هستند كه دعا ميكنند
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : هیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:29 توسط بهنام
|
|
||
|
|
|
|
|
پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است .
پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري، و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي بهتر است بالاتر را نگاه کنی، زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کن. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفننی و تفریحی، خدا چنان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سخت گیر تر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکباز تر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیبا تر، بیشتر باید از خدا بترسی، زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آن که آن را به نام خودش تمام کند. هر گامی که تو در عشق بر می داری، خدا هم در غیرت برمی دارد. تو عاشق می شوی و خدا غیورتر و آنگاه گمان می کنی معشوقت چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را در هم می ریزد و معشوقت را در هم می کوبد. معشوقت هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد، خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او چیزی فاصله بیاندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست و بر آنی که شکست خورده ای و خیال می کنی آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه می کنی، می بینی حتی قطره ای از عشق، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خود برداشته و به حساب خویش گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای، پس به پاس این قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی دارد. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیعتر و بزرگتر و ناامید تر تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی، اما چه زیباست و چه با شکوه و چه شور انگیز است که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:34 توسط بهنام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز توی مغازه نشسته بودم وداشتم به خیلی چیزها فکر می کردم مثل خودم کارم زندگیم دوستانم آشنایانم .............. تا رسیدم به او که گل سر سبد زندگیم هست نبود چون من نمی شناختمش وداشتم وقتم را تلف میکردم آخه خورده بودم به یک نکته انحرافی که خیلی (وقت)هم از دست دادم . تا اینکه افتادم به .......... خلاصه رابطه ما نوشتن رسید به شنیدن وگفتن الان باید رفت ودید وشنید وگفت.................... ولی یک چیز ازش یاد گرفتم : خدا شناس که سخته هنوز یاد بگیرم خدا که میگن واقعا کیه نه اینکه تو وجود خدا شک کنم نه نتونستم بشناسم که خدا ................. یکی هم خدا ترس بودن نه از عقوبت وعذاب .... بلکه ... ترس از اینکه خدا در رحمتش را ببنده ترس از اینکه کم کم داشته ها را ازش بگیره ............... دوستش دارم فراوون
از خدا پرسیدم چی دوست داری؟ گفت :سخاوت دیوانه گفت: حماقت غم گفت: ملامت کوه گفت:صلابت معشوق گفت: نگاهت فدای تو که گفتی: رفاقت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:38 توسط بهنام
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . راستی من که رفتم خانه سالمندان تو ........... نظر خودت چیه همدم من ؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:12 توسط بهنام
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:46 توسط بهنام
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را به جاي تمام کساني که نمي شناسم دوست مي دارم تو را به جاي تمام روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم براي خاطر عطر نان عشق و براي خاطر اولين گناه تو را به جاي کساني که نمي شناسم دوست دارم و ترا به جاي کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم یک بار دیگه بخوای از این حرفها( نا امیدی) بزنی .............. زیر نور مهتاب به تو فکر کردن عجب حالی میده مگه نه
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:36 توسط بهنام
|
|
||
|
|
|
|
|
قلمی سبز به من هدیه بده . خاکستری رنگی که دیگر مدتهاست قلم من فکر من دنیایی من به ان انس گرفته دیگر سبز بهاری را از یاد برده ام ابی را نمی فهم رنگ محبت را نمیبینم . دیگر قلم من جز دوریها بی وفایی ها تلخیها و بی محبتیهای عشق هیچ چیز نمیبیند نمینویسد . دیگر قلبم باور ندارد که عشقی در این زمانه وجود دارد . بعد از رفتن او روزگار من روزهای خاکستری است . او که ادعا می کرد که تا آخرین لحظه نفسهایش همسفر من است ، رفیق نیمه راه شد ، او که ادعا می کرد که در این دنیای بزرگ تنها مرا دارد و با کسی نیست ، هم نفس غریبه ای دیگر شد دیگر خسته ام از این دوریها دو رویها در انتظارم مهربان پس تو بیا و با عشقت قلمی سبز به من هدیه بده تا دوباره باور کنم طلوع مجدد عشق را رنگ مهربان سبز را تو این بار برای همیشه به من هدیه کن اری تو !
ببین من منظورم او نیست خب ! دوباره آبغوره نگیری ! راستی یک خبر خوب اون هفته عروسی مینا هست همه بیایید برای آمرزش روحش دعا کنیم بیچاره....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:42 توسط بهنام
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:8 توسط بهنام
|
|
||||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:28 توسط بهنام
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط بهنام
|
|
||